ناروانیکتا

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


ديانه پارت آخر
 
‎23 آگوست … احمدرضا بلند شد و سمت پیانوى سفید گوشه ى سالن رفت. گربه ى سفید پرید روى ashegiii.mihanblog.com/post/109مبل كه ترلان برش داشت و دستش و لاى موهاى سفید گربه سوق داد. احمدرضا پشت پیانو
نشست. گوشه ى سالن بهارك و بغل كرده نشستم كه صداى دلنواز پیانو بلند شد. واقعاً
جذاب مى نواخت. بهارک با صدای باباش ذوق کرد و با شادی کودکانه اى …
 
‎26 آگوست … هرچى به نیمه هاى شب نزدیك مى شدیم ترسم بیشتر مى شد از اینكه من و بهارك توى خونه ashegiii.mihanblog.com/post/111اى هستیم كه مادر بهارك به قتل رسید. شاید روحش هنوز اینجا باشه. بدون اینكه لامپ هاى
سالن و خاموش كنم مختصر شامى خوردم و به طبقه ى بالا رفتم. نگاهم به در اتاق احمدرضا
كه خورد جیغ خفه اى از ترس كشیدم و وارد اتاق خودم شدم. در و قفل كردم.
 
‎14 دسامبر … خواست چیزی بگه که احمدرضا گفت: -دیانه بیا اون شیشه شیر بهارک رو بده. -بله آقا. ashegiii.mihanblog.com/post/513با اخم وحشتناکی نگام کرد. دهنم بسته شد. لحظه ی آخر صدای امیر حافظ رو شنیدم. –
میدونم اذیت می کنه اما تو چیزی نمیگی! سر برگردوندم. -دیگه نیازی نیست بگم، خودم
باید از پس مشکلاتم بربیام آقا امیر حافظ. و پا تند کردم سمت احمدرضا.
 
‎پارت آخر رمان ویدیا. … -مهم نیست باور كنى یا نه اما صبح بهراد زنگ زد گفت شاهو ashegi.ir/post/89دیشب آخر شب به نیویورك پرواز داشته و خیلیم براى رفتن عجله داشته. بغض توى
گلوم …. -تو دیوانه كننده اى …. عاشق مستى اون دو شبت بودم اما دلم نمى خواست تو مستى
باهات باشم. میدونم سختى زیاد كشیدى اما منم از نبودنت نابود شدم و مثل یك مرده متحرك
بودم.
 
‎19 دسامبر … -اگه بخوام زن بگیرم شاید اون دوست نداشته باشه که تو پرستار دخترمون باشی… بعد ashegi.ir/post/523باید برگردی روستا پیش بی بی یا اینکه یه کاری برای خودت همینجا دست و پا کنی.
احساس کردم ته دلم خالی شد. احساس ضعف می کردم. با صدایی که انگار از ته چاه می اومد
گفتم: -مگه شما می خواین زن بگیرین؟ با بی تفاوتی ابرویی بالا …
 
‎11 سپتامبر … لحظه ى آخر حس كردم دستش رو به سرانگشتام كشید. سریع از آشپزخونه بیرون اومدم و ashegi.ir/post/125با حس چندشى دستم رو به لباسم كشیدم. سمت پله ها رفتم. وارد اتاق شدم. بهارك هنوز
خواب بود. سمت تخت رفتم. بدون اینكه به بالا تنه ى برهنه اش نگاهى بندازم آروم صداش
كردم. -آقا … آقا … اما هیچ تكونى نخورد. كمى تن صدام و بالا بردم. -آقــــــا .
 
‎8 فوریه 2018 … -این یه سکته ی خفیف باعث شد تا کمی به خودم بیام و بدونم تا ابد زنده نیستم. دلم ashegi.ir/post/737میخواد تا خودم هستم ارثیه ی شماها رو بدم. اینطوری با خیال راحت از دنیا میرم. با این
حرف آقا جون همه به حرف اومدن. خاله با گریه گفت: -چه حرفیه آقا جون؟ خدا نکنه! -نه دخترم،
این حرف و نزن. من دیگه عمرم رو کردم. هرچی خواست و صلاح خدا باشه.
 
‎12 دسامبر … زن و مردهایی که دو به دو دست در دست هم قدم می زدن. صدای دو رگه ای که آهنگی رو با سوز می ashegi.ir/post/500نواخت. احمدرضا سکوت کرده بود. مرد لبو فروش با دیدنمون گفت: -آقا لبو می خورید؟
تازه است و خوشمزه. احمدرضا نگاهم کرد و سمت مرد رفت. دو کاسه ی کوچیک لبو گرفت.
آخر شب بود و چراغ های کمی روشن بود. صدای آب دلنواز به گوش می رسید …
 
 

دانلود رمان دیانه از فریده بانو | ناول 98
‎9 آگوست … و دیگه اینکه در تمام مدت گذاشتن پارتهای رمان در کانال اوایل به موقع و به تعداد مناسب https://www.novel98.com//08/…/دانلود-رمان-دیانه-از-فریده-بانو/پارت میزاره، بعدش به آخر داستان که نزدیک میشه هی کم و کم و کمتر میشه… به نظرم
 







NS